کد خبر: ۲۷۸۹۳۳
تاریخ انتشار : ۱۸ آذر ۱۴۰۲ - ۲۰:۱۹
حاشیه­‌نگاری بر بیتی از حافظ / 29

رازدار خود  بودن...

 
علی قربان‌نژاد
گستردگی دایره واژگانی یک شاعر اثرات ملموس و خوبی بر شعر او خواهد داشت. به جز این در میان آثار هر شاعر بنا بر علل مختلفی (که جای بحث در موردشان اینجا نیست) گروهی از کلمات از بسامد بالاتری برخوردارند. بررسی اشعار هر شاعر از این زاویه (یعنی تعیین سبد واژگانی پربسامد و تحلیل آنها) جذابیت خاصی دارد؛ اگرچه این کار نوعی تحلیل و نقد پرزحمت به‌شمار می‌رود. مورد دیگر این است که در آثار هر شاعری برخی کلمات از اهمیت بیشتری برخوردارند. در میان اشعار حافظ شیرین‌سخن واژه «رِند» از آن جمله واژه‌هاست. با این حال اما برای دریافت و فهم معنای «رند» در اشعار حافظ رجوع به فرهنگ لغات اصلا نمی‌تواند کافی و راه‌گشا باشد. علت این موضوع را باید در ساحت عالی‌ترین نوع متن (یعنی شعر) و چگونگی شکل‌گیری آن جست‌وجو کرد.
پیش از این گفتم که در زبان‌شناسی یک مثلث طلایی وجود دارد که اساس و بنیان این علم بر روی همین مثلث بنا شده و از جمله اصول کاربردی در زبان‌شناسی است. مثلثی که سه ضلع آن عبارتند از: 1) کلمه یا دال 2) مابه‌ازای خارجی یا مدلول 3) نشانه.
در حالت عادی و در انواع مختلف متون رابطه‌ای که میان دال و مدلول (کلمه و مابه‌ازای خارجی آن) وجود دارد رابطه‌ای است بر اساس همان قراردادهای شناخته و پذیرفته شده که در فرهنگ لغات شرح آنها آمده است. یعنی وقتی در یک متن به واژه «پنجره» برخورد می‌کنیم می‌دانیم که این واژه بر همان فضائی دلالت دارد که در میان دیوار تعبیه می‌شود تا از آن نور و هوای تازه به داخل وارد شود و نیز افراد داخل بتوانند از طریق آن بیرون را مشاهده کنند. تقریبا در تمام متون این حالت و این ارتباط میان دال و مدلول وجود دارد به جز شعر. شاعر می‌تواند کلمات را از قید و بند روابط قراردادی و شناخته شده رها کند و برای آنها مدلولی یا مدلول‌های تازه‌ای قرار دهد. البته این به معنای آن نیست که در شعر همه کلمات دچار چنین حالتی می‌شوند چون اگر همه کلمات دچار چنین حالتی می‌شدند که دیگر شعر قابل فهم نبود. این اتفاق گاهی رخ می‌دهد و این به عقیده این قلم از جمله متعالی‌ترین وجوه شعر است. برای نمونه عبارات «بُت» یا «شراب» در میان اشعار عرفانی ما آیا بر همان مدلول فرهنگ لغاتی خود دلالت دارند؟!
در حقیقت در این دسته از کلمات، شاعر رابطه قراردادی و محکمی که میان دال (کلمه) و مدلولش (مابه‌ازای خارجی آن کلمه) وجود دارد را می‌شکند و برای آن «دال»، «مدلول» یا «مدلول‌های» تازه‌ای قرار می‌دهد. پس برای درک کامل‌تری از شعر باید از طریق نشانه‌هایی که در شعر وجود دارد به کشف مدلول‌های تازه نایل آییم. این مبحث را تا همین جا داشته باشید تا در وقت لزوم فهم مشترکی را که از این سطور دریافته‌ایم فراخوانیم. در ادامه غزلِ (چرا نه در پی عزم دیار خود باشم) به این بیت از حضرت حافظ رسیده‌ایم که با امید به لطف رب‌الارباب در باب آن خواهم گفت:
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌­سامان 
گَرَم بود گله‌ای، راز دار خود باشم
در عالم پس از مرگ زمانی که زندگی ما در این عالم در برابر چشمان ما مرور می‌شود یکی از حسرت‌های بزرگ آدمی در آن هنگام این است که در خیلی از مقاطع زندگی آن همه تشویش و نگرانی و حتی (خدای ناکرده) ناامیدی چقدر بی‌جا و غیرلازم بوده است. اینها چیزهایی نیستند که در هنگام مرور زندگی به ما گفته شود بلکه خود ما در آن هنگام این آگاهی را داریم. نکته دیگر این است که در این عالم تقریبا همه ما (یکی کمتر، یکی بیشتر) در مواقعی از زندگی و تقدیر خویش گلایه کرده‌ایم. نکته جالب توجه دیگر این است که همه انسان‌ها در مرور زندگی خود در آن عالم به این معترف خواهند بود که هر آنچه که به عنوان تقدیر و سرنوشت برای آنها رقم خورده بوده بهترین تدبیر برای ایشان بوده است. 
شاید برای برخی آنچه در سطرهای اخیر گفته شد به هیچ روی قابل پذیرش نباشد. احتمالا افرادی که به‌شدت از چیزی یا چیزهایی در زندگی خود ناراضی و شاکی هستند به هیچ روی نمی‌توانند تصور کنند که هنگامه‌ای فرا رسد که آنها خود بر این نکته صحه بگذارند که آنچه برای آنها تقریر شده در دفتر سرنوشت بهترین بوده اما باید به آنها این نکته را گفت که مطمئنا آنها نیز چونان دیگران بر آنچه برای آنها به عنوان سرنوشت در نظر گرفته شد مهر تایید خواهند زد. از این دست نکات حیرت‌آور بسیار زیاد است و حتی نکاتی حیرت‌آورتر از اینها... که در گنجایش عقل مادی ما نیست. به عنوان نمونه‌ای دیگر این موضوع را عرض کنم که چیزی را خداوند مهربان بر ما تحمیل نکرده و حتی جسم مادی ما نیز توسط خود ما انتخاب شده است. این نکته اخیر یحتمل برای بسیاری از آدم‌ها قابل پذیرش نیست چرا که بسیاری از مردم از چهره و ظاهر خود راضی نیستند. لکن باید برای آنها بگویم که ما در عالمی پیش از عالم ماده و در محیطی غیرقابل قیاس با این جهان با معیارها و نکاتی که در اختیارمان قرار داده می‌شد انتخاب‌های خویش را انجام می‌دادیم. توضیح در این باره هم سخت است و هم از حد این قلم ناتوان و الکن بیرون... لکن باید این را بگویم که ما هم در عالم پیشین و هم در عالم پسین در کلاسی بسیار متفاوت و در محیطی کاملا مغایر با این‌جا قرار داشته و خواهیم داشت لذا در آن مراتب فهم و درک و دیدگاه‌های ما به قدری با این عالم متفاوت خواهد بود که درک آن محال می‌نماید. بگذریم....
در بیتی که از حضرت استاد آوردیم درس و نکته‌ای بسیار مهم وجود دارد و آن این است که اگرچه سختی‌ها و داغ‌ها و مصیبت‌هایی در این دنیا بر آدمی عارض می‌شود اما حافظ می‌گوید که لب از شکایت از بخت گران خواب و کار بی‌سامان فرو بسته‌ام. پس حتما در این کار نفع و فایده‌ای هست و می‌دانیم که نزد عرفا نفع و فایده عبارت است از هر چیزی که ما را به کمال و به خداوند صاحب کمال مطلق نزدیکتر می‌کند. این موضوع یکی از مهم‌ترین لوازم سیر و سلوک الی‌الله است که به آن «صبر» می‌گوییم. صبر را به سه نوع تقسیم‌بندی کرده اند: 1) صبر بر مصیبت و بلا و سختی 2) صبر بر طاعت 3) صبر بر معصیت. 
صبر بر بلا و مصیبت واضح است. علمای علم اخلاق در شرح آن دوتای دیگر می‌گویند: عبادات برای ما سختی و گاه مانند روزه خاصه در تابستان مشقت به همراه دارد اینکه فرد بر این سختی‌ها و مشقت‌ها صبر کند به آن صبر بر طاعت گویند. همچنین در لحظاتی که ارتکاب گناهی بر جان و ضمیر آدمی فشاری بسیار وارد می‌آورد استقامت در راه عدم ارتکاب گناه را صبر بر معصیت گویند. (از آنجا که از علمای اخلاق نام بردم لازم است یادآور شوم که تعاریف فوق را از حافظه نوشتم و نقل قولی مستقیم از آن بزرگواران نیست.)
با این حال میان کسانی که در مصیبت و بلا و سختی خویشتنداری می‌کنند تفاوت وجود دارد. برخی «تحمل» می‌کنند. تحمل از ریشه «حمل» و بر وزن «تفعل» است. یعنی اینکه آن سختی و یا بلا و یا مصیبت مانند باری سنگین است که بر دوش می‌کشند. این افراد در وجود خویش سختی را متحمل می‌شوند اما لب به شکایت نمی‌گشایند. شکل متعالی‌تر این موضوع «صبر» است. گروه اندکی از انسان‌ها هستند که بلا و مصیبت برای آن شبیه حمل کردن یک بار سنگین نیست. چطور این افراد به این دیدگاه رسیده‌اند؟ ایشان به معرفتی از عالم دست یافته‌اند که پس پشت این وقایع را می‌بینند لذا دیگر آن سختی‌ها و مصیبت‌ها برایشان چون حمل کردن باری سنگین نیست. از همین رو این عده در مصیبت‌ها و شداید از دل و جان می‌گویند: «الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک» یعنی خدایا راضی‌ام به آنچه تو از آن راضی هستی و تسلیمم در برابر اوامر تو. چنان که ارباب تشنه لب، حضرت اباعبدالله(ع) در سخت‌ترین لحظات عاشورا که تصور آنها نیز برای ما غیرممکن است فراز فوق را به لب مبارک خویش جاری می‌ساخت و این سان در آن لحظات دلخراش و کشنده و درد آور با خداوند خویش نرد عشق می‌باخت. خواهر بزرگوار ارباب حضرت زینب(س) این لحظات را با چشم باطن می‌دید که وقتی از ایشان پرسش شد در کربلا چه دیدی؟ آن بانوی بزرگ مرتبه فرمود: «ما رایت الا جمیلا» یعنی چیزی جز زیبایی ندیدم!
عجبا و شگفتا چگونه ممکن است در مقابل دیدگان او که در لحظاتی خواهر بود وقتی برادرانش حضرت اباعبدالله(ع) و قمر منیر بنی‌هاشم(ع) و جعفر، عبدالله و عثمان به شهادت رسیدند. در لحظاتی مادر بود وقتی فرزندانش در میدان به شهادت رسیدند. در لحظاتی عمه بود وقتی علی‌اکبر(ع)، علی‌اصغر(ع)، قاسم(ع) و... به شهادت رسیدند و... این همه داغ و درد آن هم در عرض چند ساعت؟! چطور ممکن است کسی حتی این همه داغ را تحمل تواند کرد؟ چه برسد به اینکه بگوید: ما رایت الا جمیلا. این به آن معنا نیست که دل آن بزرگواران از این داغ و دردها مصون بوده و خون نمی‌شده و جگرشان از این مصیبت‌ها شرحه شرحه نمی‌گشته است. بلکه مهر و محبتی که در میان آن بزرگواران نسبت به خانواده و اقوام‌شان بوده حتی از افراد دیگر بیشتر بوده و دیدگان آنها از داغ و مصیبت می‌گریسته و بلکه خون می‌گریسته لکن آنها همان‌طور که واقعیت را مشاهده می‌کردند و از آن دچار غم و اندوه و مصیبت می‌شدند، حقیقت را نیز درک می‌کردند و از درک آن روح‌شان بیش از پیش بی‌قرار پر کشیدن به سوی معبود می‌شد. بگذریم که به قول حضرت استاد: «گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم»
مولوی نیز در غزل معروف خود که با مصراع «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» به این موضوع اشاره می‌کند و در بیتی در آن غزل می‌آورد:
زین خلق پُر شکایتِ‌ گریان شدم ملول
آن های هُوی و نعره مستانم آرزوست
بالاخره شداید و سختی‌ها آزاردهنده هستند خاصه وقتی تنها خود فرد متحمل آنها نباشد بلکه او به‌جز رنج و سختی که متحمل می‌شود شاهد رنج کشیدن و سختی دیدن عزیزانش نیز باشد. این مورد اخیر بیش از رنج کشیدن خود آزاردهنده است. حتما این سؤال پیش می‌آید که افرادی که مراتب و منازلی را در سیر الی الله طی کرده‌اند چگونه می‌توانند بدون گله و شکایت در سختی‌ها صبر پیشه کنند؟ و یا اینکه چگونه می‌شود که برای آنها خیلی از چیزهای مادی که برخی از مردم دارند و آنهائی که ندارند به‌شدت آرزوی داشتن‌شان را دارند چندان مهم نیست؟! 
پاسخ این سؤال را پیش از این در نوبت‌های قبل به لطف رب‌الارباب عرض کرده‌ام لکن تکرار آن اکنون خالی از لطف و فایده نیست ان‌شاءالله. برای همه ما پیش آمده که در لحظات خواب دیدن دچار ترس و وحشتی بسیار زیاد شده باشیم. حال تصور کنید در همان لحظات خواب دیدن کسی به شما این آگاهی و معرفت را بدهد که اکنون در حال خواب دیدن هستید. آیا ناگهان همه آن ترس و وحشت زایل نخواهد شد؟! چرا این اتفاق می‌افتد؟ چون پس از کسب آن معرفت و شناخت ما به این یقین می‌رسیم که هر اتفاقی که رخ دهد آسیبی به ما نمی‌رسد و هر آنچه واقع گردد ما از آن دچار لطمه و اندوه و غمی نمی‌شویم. حال چرا این یقین را متعاقب آن معرفت حاصل می‌کنیم؟
از آنجا که می‌دانیم آن «من» که لحظات خواب دیدن را او سپری می‌کند حقیقت ما نیست و هر آنچه در عالم خواب رخ می‌دهد مجازی است و بلافاصله پس از بیدار شدن همه چیز آن خواب محو و نابود می‌شود جز روایت آن. البته در خیلی از اوقات حتی روایت خوابی که دیده‌ایم نیز پس از برخاستن در ذهن ما نیست. عارف به این معرفت دست یافته و مهم‌تر از این نسبت به آن معرفت یقین حاصل کرده که این دنیا گویی خوابی است که روح ما در حال دیدن آن است. گفته شد پیش‌تر که زندگی و حیات فیضی است که از روح ما به جسم مادی ما می‌رسد. همچنان مادری که جنینی در رحم دارد و به کما رفته اما همچنان لوازم زندگی و حیات از طریق رگ ناف در رحم مادر به جنین منتقل می‌شود. روح ما نیز همچنان که در تعلیق نگه داشته شده اما فیوضاتش به جسم منتقل می‌شود. عارف می‌داند و یقین دارد که این دنیا عرصه‌ای مجازی و فانی است و در مقابل زمانی که ما پیش از این عالم گذرانده‌ایم عمر این دنیا حتی از یک خواب دیدن نیز کمتر است. (البته و برای انتقال معنا از عبارت «زمان» استفاده کردم)
عارف می‌داند که در این عرصه آنچه مهم است کسب رضایت پروردگار است چرا که خیر و صلاح ما نیز در همان چیزهایی است که پروردگار را خشنود می‌سازد چرا که اصلا آن مهربان یگانه از قرار گرفتن ما در مسیر خیر و صلاح و عاقبت به‌خیری خشنود می‌گردد. موضوع دیگر اینکه دایم در حال شکوه و شکایت از بخت و روزگار و اتفاقات و رخدادها و... بودن حتی ممکن است سختی‌ها را طولانی‌تر کند چرا که نشان‌دهنده آن است که ما هنوز از این مرحله نتوانسته‌ایم نمره قبولی بگیریم و به کلاس بالاتر برویم. قطعا درد دل کردن ما با خداوند در خلوت و یا در دل نه تنها بد نیست بلکه به عقیده من کمترین بسیار خوب است اگر بدانیم چگونه سخن گفتن را با فرمانروای کل هستی. موضوع بد، زبان به شکایت و گله و خدای ناکرده تندی باز کردن است آن هم در حضور دیگران نسبت به خداوند. باید این را بدانیم که پس از مرگ از تمام گله و شکایت‌های‌مان از خداوند بسیار بسیار شرمنده خواهیم شد. برخی‌ها را دیده‌اید حتما که هر وقت از آنها پرسیده می‌شود چه خبر؟ کار و بار چطور است؟ در پاسخ آنچه همواره می‌گویند آه و ناله و شکایت است. چه خوب است اگر مانند حافظ رازدار خویش باشیم اگر دردمندی ما واقعی است در حضور خلایق زبان به حمد و ستایش حق بگشاییم و درددل را برای خلوت خویش با خدا بگذاریم. اینکه عرض شد «دردمندی واقعی» برای آن است که حجم بسیاری از گله و شکایت‌های خلق، دردمندی نیست بلکه چیزهای دیگر است. چیزهایی از قبیل حرص به بیشتر و بهتر داشتن... 
در پایان عرض کنم که آنچه تقریر شد به لطف حق همه پیرامون این موضوع بود که چرا حضرت استاد می‌گوید اگر از بخت و یا کار و بار بی‌سامان خویش گله داشته باشم آن را با دیگران و در حضور غیر بر زبان نمی‌آورم و آخرین کلام، حمد و ستایش بی‌پایان خداوند را برای آنکه خداوندی چون او داریم...